تبليغاتX
قبل از اینکه به کسی بگی دوست دارم ، خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی در دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد تقدیم به خدای دلم علی عزیزم

تقدیم به خدای دلم علی عزیزم

خداحافظ نگو وقتی

هنوز درگیر چشماتم ..

خداحافظ نگو وقتی
...

تا هر جا باشی همراتم ..



تو اون گرمای خورشیدی

که میری رو به خاموشی ..

نمی دونی چقذر سخته

شب ِ سرده فراموشی ..!!



شبی که کوله بارت رو میون گریه می بستی

یه احساسی به من میگفت

هنوزم عاشقم هستی ..!!

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت20:43توسط bahar | |

 

کاش باران بودم
تا نم نمک؛
دست های با نمک تو را،
که بوی
"بِه"
می دهند
می بوییدم و می بوسیدم
و لحظه، لحظه
زمان تکرار می شد

+نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت20:46توسط bahar | |

 

آسمان با وسعتش تقديم تو


رقص ماهي هاي دريا مال تو


هرچه دارم از تو دارم مهربان


زندگيم امروز و فردا مال تو


تولدت مبارك

 

علی جان تولدت مبارک
 
ایشالا1246565616565 ساله بشی
 
 
 
 
ای روشنی گسترده ، ای زیبایی محض ، ای آسمان بی کران مهربانی

کلامی می آفرینم تا با تو سخن بگویم

سالروز زمینی شدنت مبارک
 
 خدا را به خاطر خلقت وجود پاکت سپاسگذارم

و برای سالروز آغاز زندگی تو خوشبختی بیشتر آرزو میکنم . . .

علی جان تبریک می گم تولدت رو
امیدوارم هر چه قدر دوست داری زندگی کنی...
و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری
 
 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت17:54توسط bahar | |

تا اسم تو می آید


اخمو ترین واژه ها هم

لبخند می زنند

و خیالم

دسته گل به آب می دهد

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت21:42توسط bahar | |

 

من خسته ام ، خسته


خسته و سرگردان ، تنها و بی کس


گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،


مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .



او کیست ؟


دو زانوی من ....



آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،

تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،

اما هیچگاه آن را نیافتم .

درها همه بسته بودند ،

قلبها یخ زده و توخالی.......

حال می خواهم بگویم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....

اما برای که ؟ اما برای چه؟

جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟

چه کسی است تا من بتوانم

با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟

آرای به راستی که هیچ کس نیست .....

هست؟

من تنها هستم ، تنهای تنها ....

شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند

داغ تنهایی را در من آرام کند!

این دو زانوی من،

که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،

می خواهند در آغوش من بمانند....

تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....

وآنگاه

آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند

و من در آغوش سرد تنهایی.

تنهایی با همه رفافتش،

تک تک رویاهای مرا سوزاند،

رویای عشق را .... رویای فردا را....

اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها

در اتاق تاریکم .....

پس ای تنهایی با من بمان ،
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت21:41توسط bahar | |

 
 
 
دلم دوره گردی ست که

باران می فروشد

نازنین

این جا

کسادست آسمان

 


+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت23:56توسط bahar | |

با نت های ضربان قلبم بنواز آهنگ دوست داشتن را ...

تا زیباترین رقصم را بر فراز ابرهای خیالت ببینی ...
 
 
 
 
 
 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت20:32توسط bahar | |

  جوونتر که بودم... یکی عاشقم بود

منو که نمیدید ... دلش میگرفت زود
 
میگفت خیلی وقته... دلم پا به پاته
 
میگفت هر جا باشی... نگاهم به راته
 
منم بچه بودم ... دلم پرپرش شد
 
بهش اینو گفتم ... اونم باورش شد
 
خلاصه نشستیم ... یه رویا کشیدیم
 
واسه زندگیمون ... چه خوابا یی دیدیم
 
به هم قول دادیم ... که با هم بمونیم
 
تا هر جا که میشه ... تا هرجا بتونیم
 
ولی من نموندم ... نه اینکه نمیشد
 
زدم زیر قولم ... دلم دمدمی شد
 
حالا گاهی وقتا ... به یادش میوفتم
 
درست لحظه هایی ... که یادش میوفتم
 
تموم وجودم ... پر از شرم میشه
 
به این خاطراته ... سرم گرم میشه ... میشه
 
به هم قول دادیم ... که با هم بمونیم
 
تا هر جا که میشه ... تا هرجا بتونیم
 
خودم زندگیمو ... به حسرت سپردم
 
درست خاطرم نیست ... ولی پاشو خوردم
 
 
 
 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت15:8توسط bahar | |

ساز دل را کوک کن...ساز دل را کوک کن

تا نغمه از جان بشنوی

وز نسیم خوش خبر

پیغام جانان بشنوی

بار دیگر, بار دیگر

از زبان شهرزاد قصه گو

ماجرای نیکی انسان به انسان بشنوی

ساز دل... ساز دل...ساز دل را کوک کن

دست مسکینی بگیر ای دوست گر داری توان

تا دعای خیر از دلهای لرزان بشنوی
 
در حریم حق پرستی عاشق و پروانه شو

تا ندای عشق از مهر فروزان بشنوی

آرزو کن در دلت روزی به هرجای جهان

صحبت از آزادی و تعطیل زندان بشنوی

ساز دل... ساز دل... ساز دل را کوک کن

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت23:50توسط bahar | |

 

 

قرارمان باران بود

ساعت دلدادگی
 
کنار عشق
 
یادت هست ؟
 
من آمدم
 
باران هم
 
و رنگین کمان
 
برای عشق
 
تمام قطره ها را
 
در انتظارت قدم زدم
 
و خیابان را
 
تا تمام شهر
 
به جستجوی تو بودم
 
تو امّا نیامدی
 
نمی دانم اشک بود یا باران
 
چیزی بر گونه ام سر می خورد
 
و روی کفش هایم می چکید
 
که می گفت
 
تو در خواب من جا مانده ای
 
و من
 
...
 
چشم هایم را
 
به ملاقات آورده بودم
 
همیشه
 
این گونه از رؤیای تو
 
تنها
 
به خانه بر می گردم
 
 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت23:32توسط bahar | |